تبليغاتX
riff raff

riff raff

بچه های فرزانگان کرمان(سمپادک)

نمیگم خسته ام چوم متهم میشم ب شعار دادن!نمیگم تنهام چون در اون صورت از همه جا صدای همدردی بلند میشه !نمیگم مفاهیم رو تو ذهنم عوض کردن -اونقدر ک رنگای سبز و قرمز و سفید قبل از طبیعت منو ب فکر سیاست میندازن!-چون سوژه میشم واسه حرفای چپ و راست!
اعتراف نمیکنم ب گم کردن خودم چون پوچ میشم خالی تر از تهی اعتراف نمیکنم ب گم شدن تو دنیای کوچیکم تو دنیایی ک میتونه ب وسعت خود خدا باشه!چون میفهمم ب جای گم شدن در خدا ،خدا رو گم کردم...
اعتراف نمیکنم ب روزمرگی زندگیم چون میدونم میتونم از هر اشعه افتاب لذت ببرم!
اعتراف نمیکنم ک چقدر ب ادمای اطرافم وابسته ام چون میترسم از اینکه از دست بدمشون میترسم!
اعتراف نمیکنم ب دلیل سکوتم چون از شنیدن صدای هق هق بیزارم!
اعتراف نمیکنم ب بغضی ک داره خفه ام میکنه چون مثل ی زندانی خلافکاره!نباید ازاد شه!
ولی میگم، میگم ک ی روز با فریاد اعتراف میکنم ک اینی ک هستم بهترین منیه ک از من میشناسم!!

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 18:34 توسط .......|

 

 

پیش ازآنی که عزادار محرم باشی

سعی کن درحرم دوست تو محرم باشی

خاک ازحُرمت شش گوشه او حُرمت یافت

گرشوی خاک رهش قبله عالم باشی

منزلت نیست ترا بی مدد مهرحسین

گرچه موسی شوی و عیسی مریم باشی

گرچه نیکوست به اندوه و غمش ناله زدن

سعی کن زینت این روضه و پرچم باشی

همره زمزم اشکی که ترا بخشیدند

می توان مُحرم بیت لله اعظم باشی

شادی هردوجهانت بخدا تأمین است

گردراین ماه عزا همسفر غم باشی

صاحب بزم حسین است، علی وزهرا

نکند غافل ازاین محفل ماتم باشی

به همان دست وسروسینه مجروح قسم

شرط عشق است    براین زخم تو "مرهم" باشی...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 21:29 توسط .......|

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد

من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 11:31 توسط .......|


آخرين مطالب
» ....!!
» "شرط عشق"
» بهار
» روزمون مبــــــــــــــــــــرک:)
» اصل قضیه را فراموش نکن
» حاضر جوابی
» دوست داشتنی ها ...
» دنیای مجازی!
» :پی
» :دی
Design By : Pars Skin